تبليغاتX
کلاق
نوشته ها

          

Rammstein - Stripped


             

Come with me
Into the trees
We'll lay on the grass
And let the hours pass

Take my hand
Come back to the land
Let's get away
Just for one day

Let me see you
Stripped (2x)

Metropolis
Has nothing on this
You're breathing in fumes
I taste when we kiss

Take my hand
Come back to the land
Where everything's ours
For a few hours

Let me see you
Stripped (2x)

Let me hear you
Make decisions
Without your television

Let me hear you speaking
Just for me

Let me see you
Stripped (2x)

Let me hear you
Make decisions
Without your television

Let me hear you speaking
Just for me

Let me see you
Stripped (4x)

x)
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 11:39  توسط سیامک شجاعی | 

                                                    

                                                                   

                                                              صبر رام                                                          

 رام صبور است و این را هم مدیون دوره ی خدمتش است . خاطرات این دوران در دشوارترین­ لحظه­ها مایه­ی دلگرمی اوست. او از یاد نبرده 3 روز تمام زیرآفتاب تابستان زمین را به دستور مافوق کنده، آنهم تنها به این خاطر که یکی از افراد گروه به او لقب گنج یاب داده بود . طرف، هرجا او را می­دید فریاد می زد  گنج یاب... ما را هم دریاب ............ رام هرچند به او روی خوشی نشان نمی داد اما وقتی فهمید این حرف او پیچیده تا به گوش سرهنگ رسیده به خود بالید ، سیگاری از درز کلاهش بیرون آورد و جای ریدن, مخفیانه لب سنگ مدفوع آتش زد. دود را که توی ریه­هاش می­داد احساس می کرد حس وحال آن روز در او ماندگار خواهد ماند. او اهمیت نمی­داد که هرجا با سرباز چشم در چشم می شد، نیش طرف، مثل قاچ هندوانه تا بنا گوش باز می شد.

رام صبور بود و نیمروزی داغ، او را بعد از سه شبانه روز جان کندن، ته گودالی که کنده بود پیدا کردند. او دراز به دراز افتاده بود و سرش زیر آفتاب مثل لامپ زنبوری داغ و گنده شده بود. همان شب بود که هم اتاقی­ها دور سرش حلقه زدند و از او چشم بر نداشتند تا یکی شان که  هوا را مرتب با دست پس می­زد شلوارش را بالا کشید و گفت : " ته گودال که افتاده بودی دسته ی بیل از لای پاهایت مثل سیخ  بیرون زده بود". شلیک خنده آغازشد و رام خیز برداشت تا حق سرباز را کف دستش بگذارد. او هنوز ازجایش بلند نشده بود که با مدفوعی سیاه و گنبدی­شکل و با مارپیچی براق رو در رو شد که نوک صیقل خورده­اش صورت او را نشانه رفته بود!  

رام صبور است و باذوق. او از این توصیف من خوشش آمده - یک گاز از مدفوع زد!

                                                           

 سیامک شجاعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 12:56  توسط سیامک شجاعی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 15:11  توسط سیامک شجاعی | 


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 مهر1388ساعت 15:47  توسط سیامک شجاعی | 


بلعیدن

کار هر روزم شده



کارفرمایم دلی دارد به وسعت دریا

و اندامی چالاک که به باد "طعنه می زند"

او یک روز در گوشم خواند: تو استخدام شدی

و دستم را گرم فشرد

کارفرمایم "سینه ی فراخی" دارد

او وقتهایی که نیست دستم را گرمتر هم می فشرد

تا من به خواب می روم

و به یاد می آورم اولین خاطراتی را که به یاد می آورم


ساعت مچی پدرم

و ننوی خواهرم

هر دو را
بلعیدم

تا دل به دریا زدم

و کالسکه ای را بلعیدم

که زنی در تنهایی دنبال خودش می کشاند

بعد نوبت شمشادهای کنار پیاده رو بود

و شورلت مشکی همسایه


مادرم گفت:

اول تلویزیون خانه مان را بلعید

بعد کتابخانه پدر بود

و ساعت مچی اش

آنهم ساعتی که با آن به ماه قدم گذاشتند


من ماندم تنها

و سلولی که چند زندانی وصیتشان را در تاریکی هاش نجوا می کردند

میله های زندان را که می بلعیدم

از من خواستند آنها را هم  راهی کنم

و بروم هر کجا که می روم

من هم بی منت آنها را بلعیدم

و دو زندان بان را که حیران به سمتم می دویدند

و در ها
 

راهروهای پیج در پیچ


و کاغذهایی که باید امضاشان می زدم

همه را بلعیدم


شب خانه  سرد بود و

مادر با چشمان خیره اخبار را دنبال می کرد

پدر سرش پایین بود و

ماهی های قالی را برانداز می کرد

با این ها و

با چهار زندانی که  وصیتشان را در سیاهی ها نجوا می کردند

من آدم دیگری بودم


پس قرص های بیشماری بلعیدم

تا زندان بانها در خواب  عمیقی فرو رفتند

و پلک هایم نم نمک بسته شد


من بیمارستان ها را

زندان ها را

بلعیدم


من

دره ها و دریاها را


ساعت ها و سال ها را

بلعیدم


من

دستهای مادرم

و چشم های همسرم را

بلعیدم


من اخبار تمام جهان را

من تو را

بلعیدم

...

بلعیدم

...

بلعیدم

...



سیامک شجاعی   - ویرایش نهایی  88/06/18
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 13:39  توسط سیامک شجاعی | 

کوچه های خاکی

برای خواب آماده می شدم که چشمم به کتاب رخداد - آلن بدیو -  افتاد.  می دانستم که خواندنش وقت زیادی از من خواهد گرفت, علاوه بر این ترجیح می دادم خود را به خواندن کتابی مختصر با بیانی ساده تر از او  متقاعد کنم. اما کمی گذشت و با خودم کمک ای کلنجار رفتم  تاکتاب را دست گرفتم.
بدیو یعنی فلسفه - سیاست - هنر - عشق ؛ پس من هم همان انتخابی را کردم که باید. با همان دغدغه ها و حساسیت هایی که یک اهل ادبیات نسبت به صداقت نهفته در مانیفست هنری یک فیلسوف و متفکر حرفه ای [از قبیل عدم نگاه ابزاری یا صدور احکام عام] - به خصوص از سبک و سیاق چپ آن -  قائل است. اما بعد که چند صفحه ای از کتاب را ورق زدم, چیزی را به یاد آوردم که گمانم از یاد برده بودم, یا اینکه همه مان از یاد برده ایم, آن کار دشوار که  می دانیم باید انجامش دهیم, اما یادمان می رود, یا حواسمان جایی خودش را گم و گور می کند, مثلا می رود پی بازی گوشی در باغی, لابلای درختی با برگ ها و میوه های رنگی, یا که خودش را پرتاب می کند در کوچه پس کوچه های خاکی و داغ بعد از ظهر,  تا آنجا که همین یادمان می ماند و بس : کار دشواری را که باید انجام دهیم,  و ناگزیریم هر روز انجامش دهیم.
حتی شاید بدانیم کارمان "باید درست به سان شبیخونی ناگهانی غافلگیر کند, و باید مثل یک ستاره بلند و رفیع باشد(1)", یا اینکه شنیده ایم روزی کارمان "... باید انسجام و استحکام یک تظاهرات را داشته باشد." اما یادمان  می رود همه اینها می تواند [در درجه اول] برای این بوده باشد که " اثر هنری آینده, باید با تحرک دائمی بازار در جهان امپراتوری مقابله کند"

همین! ما فقط می دانیم کاری دشوار در پیش داریم, و نه می دانیم چرا و نه می دانیم تا چه اندازه -  و این , به گمانم کافی نخواهد بود
!


(1) - کلیه عبارت های داخل گیومه عینا از قول آلن بدیو و از کتاب رخداد نقل شده اند.

سیامک شجاعی   تیرماه 88
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 0:46  توسط سیامک شجاعی | 




+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 15:32  توسط سیامک شجاعی | 
 در دستانم گنجشک بود و در کفش هایم مار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 13:9  توسط سیامک شجاعی | 


موریانه های کاغذ خوار


چارلز بوکفسکی

مشکلم
با بیشتر شاعرانی که می شناسم
این است که هیچ وقت
شغل تمام وقت نداشته اند
و هیچ چیز آدم را
بیشتر از یک شغل تمام وقت
با واقعیت درگیر نمی کند
بیشتر شاعرانی که می شناسم
انگار دلشان را به هوا خوش کرده اند
اما
این
هم حقیقتش نیست
چون :
پشتشان به عضوی از خانواده گرم بوده
معمولا زنی , یا مادری
که این ها را حمایت می کرده
پس عجیب نیست
که آنها تا این اندازه آبکی نوشته اند :
آنها از همان اول
دربرابر واقعیت ها
محافظت شده اند
و از چیزی جز سر ناخن هاشان
و فرق ظریف بازکرده شان
و غدد لمفاوی شان
سردر نمی آورند
کلمه هاشان
خنثی
خالی
ناراست
و از همه بدتر - به سبکی معمول
ملال آور است .
پاک و مطمئن
برای توطئه و تنفر
و شایعه پراکنی
دور هم جمع می شوند
بیشتر این شاعران آمریکایی
تمام استعدادشان را
در راه تظاهر به " بزرگی "
به کش و قوس می اندازند
هربار این کلمه را می شنوم
دل و روده ام تحریک می شود
و به حال استفراغ می افتم
بگذار صحنه را
 آنها بگردانند
من که رفتم
چون نیازی ندارم بین حضار باشم

برگردان : سیامک شجاعی - م ژان آرین شکوه

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 9:43  توسط سیامک شجاعی | 


Alain Badiou was once seated amongst the public in a room where I was delivering a talk , when his cellphone (which, to add insult to injury, was mine —I had lent it to him) all of a sudden started to ring. Instead of turning it off, he gently interrupted me and asked me if I could talk more softly, so that he could hear his interlocutor more clearly . . . If this was not an act of true friendship,  I do not know what friendship is . So, this book is dedicated to Alain Badiou.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 23:3  توسط سیامک شجاعی | 

 

  "ونگوگ " برای برادرانش از نقاشی ها می نویسد

"همینگوی" در حال امتحان دو لولش

"سلین" داروسازی در شرف ورشکستگی

ناممکن بودن بشر

"ویلون" برای دزدی از پاریس تبعید شد       (1)

"فاکنر" مست و خراب در جوی های فاضلاب شهرش

ناممکن بودن بشر

"باروز" همسرش را با اسلحه می کشد        (2)

"میلر" چا قویش را فرو می کند              (3)

ناممکن بودن بشر

"موپاسان" در قایقی پارویی کارش به جنون می کشد

"داستایوفسکی" رو به دیوار در انتظار شلیک  به خط شده

کرین( Crane) از پشت قایق داخل پروانه  می سرد        )4( و (5)

ناممکن بودن

"سیلویا" سرش در اجاق شبیه به سیب زمینی پخته شده

"هری کراسپی" مشغول خزیدن در داخل آن "خورشید سیاه"      (6)

" لورکا " در جاده به دست سربازان اسپانیایی به قتل رسید

ناممکن بودن

" آرتو " نشسته روی نیمکت تیمارستان           (7)

" چترتون " در حال نوشیدن مرگ موش          (8)

" شکسپیر " یک سارق ادبی

" بتهوون " با شیپوری الصاقی به سرش برعلیه  ناشنوایی

ناممکن بودن

ناممکن بودن

"نیچه "  سراپا  دیوانه شد

ناممکن بودن بشر

اینها بیش از اندازه بشرند

این دم زدن

داخل و خارج

خارج و داخل

این اراذل و اوباش

این بزدل ها

این قهرمان ها

این سگ های مجنون  با شکوه

در حالیکه رهنمون تکه نوری کم سو

 به سوی ما می شوند

در ناممکن

 

 

1-       Villon François  شاعر , دزد و خانه به دوش فرانسوی قرن 15 که درابتدای دهه ی سوم زندگی اش محکوم به اعدام شد , اما حکمش مشمول تخفیف شد و به تبعید تنزل یافت . پس از آن هیچ اطلاعی از سرنوشت او در دست نیست .

2-       William .  Burrough  S رمان نویس , منتقد و نقاش معاصر آمریکایی که از پایه گذاران نسل "بیت" بود . او اعتیاد به مشتقات مورفین داشت و به علت مشارکت در  خرید و فروش مواد مخدر , مدتها تحت تعقیب بود . او درحالیکه با همسرش به مکزیکوسیتی پناه برده بود در یک بار در حین نوعی بازی همسرش را با شلیک اسلحه کشت .

3-        Norman Mailer شاعر و رمان نویس معاصر آمریکایی که همسر دومش را در پایان یک مهمانی با ضربات متعدد چاقو تا حد مرگ مجروح کرد 

4-       احتمال دارد اشاره ی شاعر به Crane Stephen , نگارنده ی داستان The open boat دارد , که سفر دریایی را روایت می کند که Crane  و سه مرد دیگردر راه کوبا با قایق طی کردند و 30 ساعت در دریا سرگردان شدند تا سرانجام در حالیکه  یکی از آنها غرق شده بود به ساحل رسیدند

5-       Crane  به معنای مرغ ماهیخوار نیز می باشد

6-       Black Sun نام انتشاراتی است که تمامی آثار Harry Crosby را از ابتدا تا سالها پس از مرگش منتشر کرد

7-       Antonin Artaud شاعر , بازیگر و کارگردان تئاتر فرانسوی متولد 1896 که در بازگشت از سفر ناموفقش از ایرلند به خدمه مشکوک شد و به همین خاطر با طرزی فجیه و در پوشش دیوانگان خظرناک به تیمارستان منتقل شد  . در پاریس هم باقی عمرش را در آسایشگاه های روانی سپری کرد و همانجا هم به نوشتن شاهکارهایش پرداخت . بعد ها جسدش را تنها درحالیکه پای تخت نشسته بود و لنگه کفشش را در آغوش گرفته بود پیدا کردند .

8-       Thomas Chatterton شاعر انگلیسی قرون وسطایی در قرن 18  که برای فرار از فقر و گشنگی در 17 سالگی دست به خودکشی زد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 15:20  توسط سیامک شجاعی | 

 " بالزاک عصایی با خود داشت که افسانه ای بر آن حک کرده بودند : من هر مانعی را در هم می شکنم , افسانه ی من چنین می گوید : هر مانعی مرا در هم می شکند . "

ف. کافکا
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 13:19  توسط سیامک شجاعی | 
 


از شعرهایت  براهنی  می چکد


پاییز که می شود 

      به جای برگ / از درختهای کوچه ات  / براهنی می ریزد

و تابستان

     به جای پیچک / روی دیوارخانه ات / براهنی می روید

روی مبل  که لم می دهی

    او به افتخارت درپوش ودکا را بر می دارد

و وقتی  می نویسی

  برایت کاغذ می شود

        و خوابت که برد / پای شعرهایت را امضا می کند

 گوشی را که برمی داری

بوق آزاد می زند

و شماره را که گرفتی

           از پشت خط به تو سلام می دهد

و تو طاقتت تاب می شود / و تازه می فهمی کفش هایت را گم کرده ای

 اما براهنی می گوید مشکلی نیست / و برایت کفش می شود

در را باز می کنی

براهنی راه پله می شود

 می دوی توی خیابان و هوار می کشی

از دهانت براهنی بیرون می آید  

سیگار می خری

    براهنی حساب می کند 

خسته به خانه باز می گردی

    براهنی زنگ در را جواب می دهد

و صبر می کند پله ها را بالا بروی / تا برایت فنجان پر از چای شود  

و سیگار را که به لبت گذاشتی /  بی منت  سرش را آتش می گیرد

و  ها  که کردی

 بخار می شود روی شیشه ی پنجره ات / و آنقدر می ماند تا  تو با انگشت هایت  کنارش می زنی

وآن بیرون  براهنی را می بینی که برای براهنی  قلاب می گیرد

و آرام از دیوار حیات خانه ات پایین می پرد

و در اتاقت را می زند

پس تو منتظر می مانی  تا در را برای خودش باز می کند

و کلافه / روی صندلی / کنار تو می نشیند

پیپ خوش بویش را چاق می کند / و سر بی مویش را دستمال می کشد

و می پرسد

 " این روزها چرا خودم را نمی فهمم "

پیش خودت جواب می دهی : " شاید برای این که  زیاد می دانی "

تو خیال می کنی این حرفت را نشنیده

اما او  بهتر از هرکسی می داند در دلت چه می گذرد

پس زبانش را برایت در می آورد / و حلقه های دود را از دهانش بیرون  می دهد 

تا آه کشان بگوید   : مدتهاست  که عاشق نشده ام

 اما تو می دانی این برایش کافی نیست

و برای آخرین بار نگاهش می کنی

    که توی اتاقت سرازیر می شود

      گم می شود / پیچیده می شود

      اما شعر نمی شود

5 بهمن 87

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 9:22  توسط سیامک شجاعی | 

            دل داده ی  زنی شدم که دوستش داشتم

       پس گفتم چه عیبی داره اگر توی کوچه پس کوچه ی مان  جنده صداش می زنند .

      مادرم را هم عفریت صدا می زدند   

                           آنهم   عفریت الزمان !

   خودم را که نگو...

        بگذریم , اینجا هر چیز  را  چیزی صدا می زنند

شاهی را کلاغ   

     کلاغ را انار

  و انار را بذار صدا می زنند  

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 13:20  توسط سیامک شجاعی | 

 

سگ های تازی

نه !

سگ های نگهبان

نه!

سگ

نه

( تو ! )

آنروز که نام و نشانی نداشتم

دیروز آنروز که گفتی مهتاب و مرا پیت کشاندی

بعد خانه پرشد از کاغذهای بی خطی که

رویشان می سریدیم

می سریدم!

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386ساعت 11:23  توسط سیامک شجاعی | 
+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 13:53  توسط سیامک شجاعی | 

ماهی به جستجوی آب    در عمق هوا

                                            نفسهای گو د(ی) میکشد                                                              

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 13:26  توسط سیامک شجاعی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
خانواده ی من : هرتا مولر
در لابه‌لای خاک خاوران
هرتا مولر درباره ميراث حکومت چائوشسکو مي نويسد
چهار شعر از : سپیده جدیری
گفتگو با شهریار مندنی پور - روزنامه اعتماد
رسم روزگار چنین است! پرخواننده ترین ها در گوانتاناما
اینبار : این عقرب خوون می خوره قربان!
روشنفکر ایرانی، زبان و قدرت
باغ عفونت : میراثِ - مرد و زن - فاعل و مفعول - مسلط و تحت سلطه
"مانیفست ادبیات آینده" سوار بر قطار بی فرمان و ترمز عصر حجر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
دی 1386
آذر 1385
پیوندها
شوند
رخداد
دوات
سیب گاز زده - سعید کمالی دهقان
دانوش
History of Art: smarthistory
1st PIANO - solo classical
gilbert-garcin
صادق هدایت
کتابخانه ی گویا
رادیو عاشیق
یداله رویایی
مداد
سخن
رواق
وازنا (مجله الکتریکی شعر)
زنده جوب (هوشیار انصاری فر)
علی قنبری (شعر)
دیباچه (ادبیات)
جن و پری
sarveh artstream
مجله شعر
بادگیر (عباس صفاری)
سوء تفاهم
متولد هفت و پنجاه و هفت دقیقه شب
فضای خالی (کوره راه)
افرا و پاییز
گوله برفی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM